X
تبلیغات
یه دنیا درد و دل

صفحه نخست
پروفايل مدير وبلاگ
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
عناوين مطالب وبلاگ


اسفند 1391
آذر 1391
اردیبهشت 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
آذر 1389
آبان 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
بهمن 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388


دلتنگی های من
مثه برگی خشک و تنها روی شاخه موندم ..
یک حرف ساده
درسهای شیرین
دلــــــــــباخته هـــــا
دنیای فانتزی
₪ بزرگترین وبلاگ دخترونه ₪
#خودمو خودش#
روزهای قاصــــــــــدکی
بارون احساس
حرفهای تنهایی من
روياي زيباي من
رهایی
یادداشت های دختر دستفروش مترو
برتری پسران بر دختران♀♂كل كل.بـه بـــــه
ღ♥ღ♥ღ دو کبوتر عاشق ღ♥ღ♥ღ
تاابد دوست دارم
من شاپرك عشقم رو گم كردم تو اونو نديدي؟
عاشق + معشوق = ....
لطیفه . اس ام اس . خنده و ...
هیجا مثل طالقان نمیشه
عزیز دلــــــم دوستـــــــت دارم
نان و نمک
کلاه قرمزی
قویترین سایت آموزش
اهدای عضو
خانه من و تو
آموزش جامع و تخصصی جیلبریک و آنلاک
"یه دنیا عکس "
دفاع مقدس
عکس بازیهای جدید
عکس بازی
تنهايي و بيكسي
فیس بوک ایرانی ها
مرجع موبایل ایران
خدمات
فرز
شهید آوینی
برنامه آیفون و آیپد
بزرگترین پایگاه علمی زیست شناسی ایران
سافت گذر
اپلود عکس
نیک صالحی
کتاب
سایت Taylor Swift
سایت Avril Lavigne
سایت Demi Lovato
سایت Miley Cyrus
سایت Hillary Duff
سایت Inna
سایت Amy Lee
سایت Justin Bieber
عکس فیلم
پی سی دانلود
برنامه های apple
اپل اپس
انگلیسی
محصولات اپل
موزیک
sorooshmaram
pro ipad





یه دنیا درد و دل





دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت رابفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم"دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...

و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت: نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام...

تاريخ شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 15:52 نويسنده E!E |

این چه کمبودی تو وجود من که هر وقت قراره شادی به پا بشه و بساط جشن باشه این دل من از همیشه بیشتر می گیره!  چرا وقتی عید میشه باید دلم برای آهنگ منصور تنگ شه. شنیدیش؟   میگه عید و امسال، عیدی ندارم!  واقعا چرا؟  چرا وقتی تولدت میشه به جای اینکه خوشحال باشی یه ناراحتی درونت و فرا میگیره؟  چرا وقتی می بینی همه شاد هستن دوست داری بری یه گوشه بشینی و زار زار گریه کنی... یا حداقل با بغض نگاشون کنی. مطمئنم این حس هایی که گفتم برای تو هم تازگی نداره. من خودم همیشه احساس می کنم این یه بیماری هست به اسم افسردگی. یه بیماری که مریضش خیلی دوستش داره، و هیچ وقت هم دوست نداره ازش جدا شه.
 
باید تورو پیدا کنم، هر روز تنها تر نشی           راضی به با من بودنت، حتی از این کمتر نشی

تاريخ دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 12:44 نويسنده E!E |

مثل اون لب های بسته که دیگه حرفی ندارم
مثل این دست های بی جون که به هم پناه میارن
مثل اون خاطره ای که تو نگاه آینه مرده
مثل اون ترانه ای تورو یاد من آورده
خسته ام خسته ی خسته
خسته از ندیدن تو
چرا قسمتم نمی شه لحظه رسیدن تو

مثل قطره های بارون که تو چنگ ابر اسیرن
یا شقایق های تشنه که بدون آب می میرن
یا مث روزهای برفی که تن آفتاب و می خوان
مثل خاطرات کهنه  که به یاد تو نم یاد
خسته ام خسته ی خسته
خسته از ندیدن تو
چرا قسمتم نمی شه لحظه رسیدن تو

تاريخ دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 12:38 نويسنده E!E |

 

حالم خرابه کسی رو ندارم، ازم بپرسه آخه دردت چیه؟ دارم تو غصه ها می میرم اما، یکی نفهمید کس و کارم کیه!  بی کسی بد دردیه درمون نداره، حتی اشکاتم واسه تو کم می زاره، وقتی هیچ عشقی به زندگی نداری... هر چیزی حوصله ات و هی سر میاره!  عمری رو گشتم دنبال یه لیلی، مجنون اون باشم ولی نبوده، تا وقتی که تب می کنه بمیرم، خراب اون باشم ولی نبوده، عمری رو گشتم دنبال یه لیلی.... ولی نبوده!  مردم  ببینید زندگی حسوده، چون عشق و از هستی من ربوده، اینم یه جور از گنبد کبوده......     زیر گنبد کبود، یکی بود یکی نبود، تو شدی همون که بود منم شدم اون که نبود!

تاريخ دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 12:32 نويسنده E!E |

صبح یک روز سرد پائیزی روزی از روز های اول سال
بچه ها در کلاس جنگل سبز جمع بودند دور هم خوشحال

بچه ها غرق گفتگو بودند بازهم در کلاس غوغا بود
هریکی برگ کوچکی در دست! باز انگار زنگ انشاءبود

تا معلم ز گرد راه رسید گفت با چهره ای پر از خنده
باز موضوع تازه ای داریم آرزوی شما در آینده

شبنم از رو برگ گل برخواست گفت میخواهم آفتاب شوم
ذره ذره به آسمان بروم ابر باشم دوباره آب شوم

دانه آرام بر زمین غلتید رفت و انشای کوچکش را خواند
گفت باغی بزرگ خواهم شد تا ابد سبز سبز خواهم ماند

غنچه هم گفت گرچه دل تنگم مثل لبخند باز خواهم شد
با نسیم بهار و بلبل باغ گرم راز و نیاز خواهم شد

جوجه گنجشک گفت میخواهم فارغ از سنگ بچه ها باشم
روی هر شاخه جیک جیک کنم در دل آسمان رها باشم

جوجه کوچک پرستو گفت: کاش با باد رهسپار شوم
تا افق های دور کوچ کنم باز پیغمبر بهار شوم

جوجه های کبوتران گفتند: کاش میشد کنار هم باشیم

زنگ تفریح را که زنجره زد باز هم در کلاس غوغا شد
هریک از بچه ها بسویی رفت ومعلم دوباره تنها شد

با خودش زیر لب چنین میگفت: آرزوهایتان چه رنگین است
کاش روزی به کام خود برسید! بچه ها آرزوی من اینست

زنده یاد قیصرامین پور

تاريخ دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 11:58 نويسنده E!E |